محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

306

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

حلوائيست « 21 » . مثال احمد اطمعمه گويد : شعر « 1 » تخم ريحان اين ترك بر دست * از دلم غصهء خط دلبر ترياك - يعنى پازهر « 2 » . مثالش شيخ سعدى فرمايد : بيت درد از جهت تو عين داروست * زهر از قبل تو محض ترياك و حكيم انورى نيز فرمايد : بيت زهر آسيب زمانه نكند هيچ اثر * هر كجا خدمت درگاه تو ترياك شود و درين ايام افيون را ترياك گويند به جهت آنكه افيون هم دافع زهرهاست « 3 » . تپاك « 4 » - [ بباى فارسى ] همان تا پاك يعنى تپيدن و اضطراب . مثالش فخر گرگانى گويد : شعر بيا ساقى آن شيرهء جان بيار * همان حاصل عمر دهقان بيار همان خون جوشيده از بار تاك * كه از تن برد رنج و از جان تپاك « 4 » تفتيك - [ بفاء به وزن نزديك ] در فرهنگ بمعنى موى نرمى كه در ته موى بز مىباشد و بتازى و بر گويند آمده . تهك - [ بفتح تا و ها ] برهنه و عريان باشد گويند تهى و تهك بر طريق اتباع . و در فرهنگ بمعنى خاك نيز باشد . تابوك - [ بضم باء ] مخارجهء عمارت باشد در نسخهء ميرزا . مثالش فرالاوى گويد : بيت هوشم ز ذوق « 5 » لطف سخنهاى جان فزات * از حجرهء دلم سوى تابوك گوش شد و ديگر [ در يكى ] از نسخ بمعنى كنارهء عمارت باشد كه به جهت حفظ از باران سازند . تاوك و تاول - هر دو [ بفتح واو ] گاو و خر جوانه باشد . تردك - [ به را و دال مهملتين . به وزن مردك ] كرم گندم خوار باشد . كذا فى الادات و [ به زاى معجمه « 22 » ] نيز به نظر رسيده . تزتك - [ به زاى معجمه و تاى قرشت ] در نسخهء ميرزا تفك دهن باشد و هيچ اشعار بحركتش نكرده . و در فرهنگ [ به وزن اردك « 23 » ] آورده . تلك - [ به وزن سلك ] لوبيا باشد و [ بفتح تا ] زرورق « 6 » باشد و طلق معرب آنست و بمعنى اول « 24 » در فرهنگ بضم آورده . و نيز نام قماشى است كه در هند مىباشد . مثالش حكيم اسدى گويد : بيت هم از مخمل و هم طرايف ز هند * هم از شاره و تلك و خود و پرند و [ بفتح تا ] بمعنى تلخ آمده . و در فرهنگ

--> ( 1 ) كلمه از « ن » است . ( 2 ) « ب » : دافع زهر . ( 3 ) « ب » : سمومست . ( 4 ) « س » : تباك . ( 5 ) « س » : دوق . ( 6 ) « س » : زورق . ( 21 ) در برهان بمعانى : خندق و نام رودى نزديك در بند ( ظ : مصحف پرك . حاشيهء برهان ) و دختر بكر و دوشيزه . آواى رعد و آوايى كه از شكستن و تركيدن چيزى خيزد و مصغرتر ، مقابل خشك . و نام قصبه‌اى از مضافات آذربيجان نيز آمده است . ( 22 ) يعنى : تزدك . ( 23 ) در برهان نيز چنين است و تفك دهن چوبى باشد ميان خالى بدرازى نيزه كه با گلولهء گل و زور نفس گنجشك و امثال آن بدان زنند . ( 24 ) يعنى بمعنى لوبيا .